اشعار مصائب اهل بیت در شام


 

اشعار مصائب اهل بیت در شام

 

زهرا بشری موحد:

دورشان هلهله بود و خودشان غرق سکوت
«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت»

شام ای شام! چه کردی که شد انگشت‌نما
کاروانی که فقط دیده جلال و جبروت

نیزه‌ای رفته به قد قامت سرها برسد
دست‌ها بسته به زنجیر ولی گرم قنوت

شهرِ رسوا، به تماشای زنان آمده است
آه! یک مرد ندیده‌ست به خود این برهوت؟!

«آسمان بار امانت نتوانست کشید»
کاش باران برسد، یَومَ وُلِد، یَومَ یَمُوت…

 

مهدی بهارلو:

اینک زمان، زمان غزل‌خوانی من است
بیتی‌ست این دو خط که به پیشانی من است

هان ای یزید! بشنو و ابرو گره نزن
این میهمانی تو نه… مهمانی من است!

غرّه نشو به آنچه سرِ نیزه کرده‌ای
این‌ها چراغ‌های چراغانی من است

هفتاد سر از این همه، با من برادرند
اما دو سر از این همه، قربانی من است

نذر من است و از پی احیای دین حق
خونِ دو چشم خانۀ بارانی من است

ایمن مباد از این همه مشعل، خزان تو
تا نوبت بهار گُل‌افشانی من است

ما را چو آفتاب به شامَت کشانده‌ای
اینک زمان قافله‌گردانی من است…

 

محمد علی مجاهدی:

آن شب که آسمان خدا بی‌ستاره بود
مردی حضور فاجعه را در نظاره بود

سهم کبوتران حرم، از حرامیان
بالِ شکسته، زخمِ فزون از شماره بود

در سوگ خیمه‌های عطش، زار می‌گریست
مشکی که در کنار تنی پاره پاره بود

زخمی که تا همیشه به نای رباب بود
از شور نینوایی یک گاهواره بود

می‌دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه
انگشتری که همسفر گوشواره بود
::
از کوچه‌های شب‌زدهٔ کوفه می‌گذشت
پیکی روان به جانب دارالاماره بود

از دشت لاله‌پوش خبرهای تازه داشت
مردی که نعل مرکب او خون‌نگاره بود

فریاد زد: امیر! در آن گرم‌گاه خون
آیینه در محاصرۀ سنگِ خاره بود

خون بود و شعله بود و عطش بود و خیمه‌ها،
در معرض هجوم هزاران سواره‌ بود

خورشید سربریده غروبی نمی‌شناخت
بر اوج نیزه، گرم طلوعی دوباره بود
::
روزی که رفت این خبر شوم تا به شام
چشم فرشته‌های خدا پرستاره بود

بانگ اذان بلند نمی‌شد ز مأذنی
آن روز شهر، شاهد بغض ستاره بود

با ضربه‌ای که حادثه بر طبل می‌نواخت
فریاد «یا حسین» بلند از نقاره بود

راه گریزِ اغلب «قاضی شُریح»‌ها
آن روز در بد آمدن استخاره بود

شهر فریب و وسوسه تا دیرگاه شب
میدان پایکوبی هر باده‌خواره بود

یک لحظه از ترنم شادی تهی نماند
گویی که در تدارک عیشی هماره بود!

تعداد زخم گرچه ز هفتاد می‌گذشت
اما شمار زخم زبان بی‌شماره بود…

 

عزیز مهدی:

آورده است بوی تو را کاروان به شام
پیچیده عطر واعطشای تو در مشام…

هفتاد و یک ستاره که بر نیزه رفته‌اند،
صف بسته‌اند پشت سر تو به احترام…

تو مرگ را به سُخره گرفتی و دیگران
دلخوش به دینِ بی‌خطرند و مقام و نام

طولی نمی‌کشد که جهان بشنود که نیست
حجّی قبول‌تر ز همین حجّ ناتمام

آن‌قدر دور نیست که دستی به انتقام
تیغ تو را دوباره برون آرَد از نیام

 

غلامرضا سازگار:

کی دیده کنار هم جام می و قرآن را
جام می و قرآن و چوب و لب عطشان را

ای فـاطمه اطـهر ای دختـر پیغمبـر
در طشت طلا بنگر وجه اللهِ سبحان را

فریاد که سوزاندند آخر دل زینب را
افسوس که بشکستند آن گوهر دندان را

زینب که ز صبر او صبر آمده در حیرت
یک باره در آن مجلس زد چاک، گریبان را

چوب و لب و دندان بود، زینب که پریشان بود
می‌کرد پریشان‌تر گیسوی پریشان را

یارب جگرم شد خون دیدم که یزید دون
با چوب زند بوسه لعل لب مهمان را

قلب نبی آزردند در مجلسِ میْ ‌بردند
هم آیه تطهیر و، هم سوره فرقان را

فریاد از آن چوب و، افسوس بر آن دندان
کز سوره جدا کردند، یک آیه قرآن را

دردا که در آن محفل آن شامی سنگین دل
از بهر کنیزی خواست دختِ شهِ خوبان را

فریاد که از این غم خون شد جگر عالم
آتش زدی ای «میثم» این عالم امکان را

 

محمد علی بیابانی:

ای آفتاب زمین خورده ماهِ نیزه حسین

طلوع كرده سرت در پگاهِ نیزه حسین

پناهگاهِ یتیمانم و بدونِ پناه

خودت بگیر مرا در پناهِ نیزه حسین

ز آهِ تو به زمین ریخت گریۀ شمشیر

زِ اشكِ من به هوا رفت آهِ نیزه حسین

پِیِ سرِ تو در این شهر كوچه گرد شدم

مرا كشانده به بازار راهِ نیزه حسین

چه داغ ها كه به رویِ جگر گذاشته است

بگو به من چه نبوده گناهِ نیزه حسین

امان ز كارِ سنان و امان ز زخمِ زبان

امان ز نیزه و قلبِ سیاهِ نیزه حسین

به پیشِ چشمِ ترم بارها زمین افتاد

سرِ شكسته ات از جایگاهِ نیزه حسین

 

داود رحیمی:

هرچه زدند شوکتِ من کم نشد حسین
در مجلس یزید، سرم خم نشد حسین

با خطبه ای که من سرِ بازار خوانده ام
آن نقشه ای که داشت، فراهم نشد حسین

آنجا چنان شبیه پدر حرف می زدم
یک مرد از آن قبیله حریفم نشد حسین

اصلا محرّمت که جهان را به هم زده
بی خطبه های من که محرّم نشد حسین!

آتش گرفت معجر من سوخت موی من
اما حجاب از سر من کم نشد حسین

هرچند قد و قامت من خم شده ولی
“در مجلس یزید سرم خم نشد حسین”

 

 

عارفه دهقانی:

سلام حُسنِ زمین و زمان…سلام حسین

سَرت سلامت و ماهِ رُخت تمام حسین

چقدر دور سَرت آفتاب میگردد

ستاره ها همه محوِ تو  صبح و شام… حسین!

تو سروری و عجب نیست پیشِ پای سَرت

*بِایستند درختان به احترام حسین

سَرت به نیزه بلند است در برابرِ من…

چنان بلند که شد رَشکِ خاص و عام حسین

اسارتِ سَر و داغِ فراق و از طرفی

غمِ اهانتِ پسکوچه های شام  حسین!

دلم که تنگ تر از دستِ مردمانِ شب است،

شکسته مثل سَرت بین ازدحام، حسین

خدا اگر بپذیرد، قشنگ خواهد شد

هرآنچه بر سَرم آمد در این قیام ،حسین!

“سَرم خوشست و به بانگِ بلند میگویم”:

همیشه درد، حسین است و التیام،حسین

 

*اشاره به بخشی از شعر سپید استاد گرمارودی

تضمین از مصرعی از حافظ

 

 

منبع :حسینیه ، شعر هیات

منبع : aghigh.ir

پست های مرتبط

Leave a Comment