اشعار شهادت پیامبر اعظم (ص)


 

اشعار شهادت پیامبر اعظم (ص)

 

محمد جواد غفور زاده:

 

آخر ماه صفر، اول ماتم شده است
دیده‌ها پر گهر و سینه پر از غم شده است

آه ای ماه، که داری به رخت گرد ملال!
خون دل خوردن خورشید، مسلّم شده است

آخر ای ماه سفر کرده که سی روزه شدی
رنگ رخسار تو، همرنگ محرّم شده است

عرشیان، منتظر واقعه‌ای جان‌سوزند
چشم قدسی‌نفسان، چشمهٔ زمزم شده است

شب تودیع پیمبر، شهدا می‌گفتند:
آه از این صبح قیامت، که مجسم شده است

تا که بر چیده شد از روی زمین سایهٔ وحی
آسمان، ابری و آشفته و درهم شده است

مجتبی گلشنی از لاله به لب، کرد وداع
داغ او، داغ دل عالم و آدم شده است

باغ، لبریز شد از زمزمهٔ یاس کبود
لاله، دل‌تنگ‌تر از حجلهٔ ماتم شده است

میهمانی، که خراسان شد از او باغ بهشت
میزبان غم او عیسی مریم شده است

از همان روز، که زد سکّه به نامش در طوس
شب، پی کشتن خورشید مصمم شده است

تا بسوزد دل ذریهٔ زهرای بتول
زهر در ساغر انگور فراهم شده است

راستی تا بزند بوسه بر ایوان طلا
کمر چرخ به تعظیم شما خم شده است

پایتخت دل صاحب‌نظران است این‌جا
مشهد انگشت‌نمای همه عالم شده است

گر چه بسیار خطا دیده‌ای از ما، اما
سایهٔ مهر تو، کی از سرِ ما کم شده است؟

گر چه من ذرّهٔ ناقابلم ای شمس شموس!
باز پیوند من و عشق تو محکم شده است…

رضا اسماعیلی:

 

شبی که نور زلال تو در جهان گم شد
سپیده، جامه سیه کرد و ناگهان گُم شد

ستاره خون شد و از چشم آسمان افتاد
فلک ز جلوه فرو ماند و کهکشان گم شد

به باغ سبز فلک، مهر و ماه پژمردند
زمین به سر زد و لبخند آسمان گم شد

دوباره شب شد و در ازدحام تاریکی
صدای روشن خورشید مهربان گم شد

پس از تو، پرسش رفتن بدون پاسخ ماند
به ذهن جاده، تکاپوی کاروان گم شد

بهار، صید خزان گشت و باغ گل پژمرد
شبی که خندهٔ شیرین باغبان گم شد…

شکست قلب صبور فرشتگان از غم
شبی که قبلهٔ توحید عاشقان گم شد…

نشست بغض خدا در گلوی ابراهیم
شبی که کعبۀ جان، قبلۀ جهان گم شد…

 

مرتضی امیری اسفندقه:

مگر یتیم نبودی خدا پناهت داد
خدا که در حرم امن خویش راهت داد

هجوم جهل و خرافه، هجوم تاریکی
خدا پناه در آن دورۀ سیاهت داد

خدا؟ کدام خدا؟ آن خدای بی‌مانند
همان که عصمت پرهیز از گناهت داد

همان که جان نجیب تو را مراقب بود
همان که سینۀ خالی از اشتباهت داد

توان و توشه به پایان رسیده بود، ولی
خدا رسید به فریاد و زاد راهت داد

بگو که نعمت پروردگار پنهان نیست
خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد

خدا که چشم تو را با نماز روشن کرد
خدا که فرصت تشخیص راه و چاهت داد

چقدر واقعۀ آسمانی و شفاف
خدا به یمن دعاهای صبحگاهت داد

خدا که عاقبتی خیر و خوش عطایت کرد
خدا که آینه را نور با نگاهت داد

قسم به روز، که خورشید شمع خانۀ توست
قسم به شب که خدا برتری به ماهت داد

خدا که اشک تو را جلوۀ گهر بخشید
خدا که شعلۀ روشن به جای آهت داد

خدا که جان تو را از الهه‌ها پیراست
خدا که غلغلۀ قوم لا الهت داد…

یتیم آمده‌‌ام، مانده‌‌ام، پناهم ده
مگر یتیم نبودی خدا پناهت داد؟

محمد مهدی خانمحمدی:

 

چه اعجازی‌ست در چشمش، که نازل کرده باران را
گلستان می‌کند لبخند‌های او بیابان را

بزرگان از همان اول به پایش سجده می‌کردند
مدائن از سرِ تعظیم ویران کرد ایوان را…

میان شانه‌هایش می‌درخشد قرص خورشیدی
که روزی در تجارت‌ها بحیرا دیده بود آن را

عذاب دوری از کویش، خیال دیدن رویش
پریشان می‌کند نزدیک سیصد سال، سلمان را

نیازی نیست هنگام فتوحاتش به شمشیری
فقط کافی‌ست طولانی کند تحریر قرآن را

به غیر از دوستی با اهل‌ بیت اجری نمی‌خواهد
نمک از سفره‌اش برداشتی، مشکن نمکدان را

ولی چندی‌ست زهرا روز و شب از گریه بی‌تاب است
علی این روزها باید بسازد بیت‌الاحزان را

علی، شب با چراغی خانه‌ها‌ی شهر را می‌گشت
ملول از دیو و دد‌ها آرزو می‌کرد انسان را

نَفَس در سینه‌ام تنگ است، از این ماجرا بگذر
مجالی تا فدای نَفسِ پیغمبر کنم جان را

همین کافی‌ست مقبول تو باشد بیتی از شعرم
که لبخند تو زیبا می‌کند اشعار حَسّان را

محمد ریاضی یزدی:

 

ماه صفر رسید و افق رنگ دیگر است
عالم سیاه‌پوش به سوگ سه سرور است

ذرات غم نشسته به رخسار آفتاب
از داغ آن‌که بر دو جهان سایه‌گستر است

کعبه سیاه‌پوش و به تن جامۀ عزا
زمزم به حال زمزمه و چشم او تر است

ماه عزای سید و سالار انبیاست
کوثر ز اشک فاطمه لبریز گوهر است

بر کائنات گرد یتیمی نشسته است
رفت آن پدر که مظهر الله اکبر است…

ماه سقیفه آمد و افروخت آتشی
کز دود آن به چشم بشر تا به محشر است

دار سقیفه معجز شق القمر نمود
این معجزه ز شق قمر نیز برتر است

آن‌جا دو نیمه شد مه و پیوند یافت باز
اعجاز هم ز شخص شخیص پیمبر است

خود ماه چیست یک کرۀ کوچکی ز خاک
در پیش کائنات ز یک ذره کمتر است

این جا کتاب و عترت از هم جدا شدند
این ثقل اکبر آمد و آن ثقل اصغر است…

از پشت در طنین صدایی رسد به گوش
خاکم به سر که نالۀ زهرای اطهر است

آن هم دری که روح امین اذن می گرفت
والله، جای گفتن الله اکبر است…

محسن حنیفی:

 

تشبیه و وصف روی تو کار خیال نیست
آئینه ی وجود خدا را مثال نیست

بر هرچه هست،نام محمّد نوشته اند
آری که اسم و رسم خدا را زوال نیست

این اعتقاد ماست که لقمه به جای خود
حتی نفس کشیدن بی تو حلال نیست

ما را محبّت نبوی رو سپید کرد
رویش سیاه هرکه غلام بلال نیست

از جمع ما ابوذر و سلمان درست کن
این جمله کارها که برایت محال نیست

در خاک ما اویس قرن رشد می کند
وقتی برای دیدن رویت مجال نیست

بال و پر شکسته تو را درک می کند
بی روضه ی تو راه به سوی کمال نیست

روز دوشنبه آمد و حال تو زار شد
زهرا شکست پیش تو و بی قرار شد

روز دوشنبه غصه ی مادر شروع شد
آری عزای داغ پیمبر شروع شد

روح الامین برای تسلیّ نزول کرد
تا گریه های سوره ی کوثر شروع شد

وقت وداع دختر خود را نگاه کرد
حرف از شکست بال کبوتر شروع شد

ذکر حدیث صورت نیلی فاطمه
مرثیه های کوچه و یک در شروع شد

بر سینه اش حسین غریبش که تکیه زد
صحبت ز شمر و سینه و خنجر شروع شد

این پنج تن برای کسی گریه می کنند
گویا که روضه ی علی اکبر شروع شد

 

یوسف رحیمی:

 

هر عاشقی ست در طلبت أیها الرّسول
اَلجَنَةُ لَهُ وَجَبَت أیها الرّسول

عالم هنوز تشنه ی درک حضور توست
أرض و سماست در طلبت أیها الرّسول

روشن شده است تا به ابد عالم وجود
از سجده ی نماز شبت أیها الرّسول

تو می روی و در دل هر کوچه جاری اَست
عطر متانت و ادبت أیها الرّسول

آماده ی سفر شدی و با وصیتت
جان ها اسیر تاب و تبت أیها الرّسول

گفتی رضای فاطمه شرط رضای توست
خشم خداست در غضبت أیها الرّسول

اما تو چشم بستی و یک شهر درد و داغ
شد سهم یاسِ جان به لبت أیها الرّسول

اجر رسالت تو ادا شد ولی چه زود
بی تو نصیب فاطمه شد چهره ای کبود

 

منبع: شعر هیات، حسینیه ، اشعار ارسالی

منبع : aghigh.ir

پست های مرتبط

Leave a Comment

پنج × سه =